تاریخ : 1398/10/1 20:07
شناسه : 209779
امروز داستانی مطالعه می کردم که مرا به فکر فرو برد و تلنگری در ذهنم بود داستان این طوری شروع می شد :
بچه که بودم عموم برام یه کتونی خرید که سفید بود، با بندای مشکی. عاشقش بودم!
آخه مامانم هیچ وقت برام کفش سفید نمی خرید؛ می گفت زود کثیف میشه.
ولی این وسط یه مشکلی بود؛ دو سایز برام بزرگ بود.
مامانم گذاشتش تو انباری، گفت یکم که بزرگ تر شدی بپوشش.
خلاصه دو سال گذشت! مامانم گفت فکر کنم دیگه اندازت شده.
آنقدر ذوق داشتم واسه پوشیدنش که داشتم بال درمیاوردم! آخه تو کل این دو سال، هر کفشی می خریدم با خودم می گفتم عمرا به اون کتونی سفیده نمیرسه!
رفت و از انباری آوردش بیرون، با ذوق در جعبه رو باز کردم، ولی خشکم زد!
اصن اونی نبود که فکر می کردم!
یعنی تو کل این دو سال آنقدر واسه خودم بزرگش کرده بودم که قیافه ی واقعیشو یادم رفته بود!
با خودم گفتم این بود اون کفشی که به خاطرش رو همه ی کفشا عیب می گذاشتم؟!
این بود اون کفشی که به عشقه این که بپوشمش این همه منتظر موندم؟
یکم فکر کردم، دیدم همیشه همینه!
ما همیشه دنبال چیزی هستیم که بهش برسیم و وقتی می رسیم می بینیم ارزش این همه انتظار را نداشت.
یک سری چیزها رو، یک سری آدم هارو آنقدر تو ذهنمون بزرگشون می کنیم که واقعیتشونو فراموش می کنیم، ولی وقتی باهاشون دوباره رو به رو بشیم، تازه می فهمیم اصلا ارزش نداشتند که این همه وقت، فکرمونو مشغولشون کردیم...!
ما به همه چیز فکر می کنیم و افکارمان مادی گرا شده است...
ای کاش روزی همه ذهن ها به چیز مهم تری فکر کند که ارزش انتظار را داشته باشد...
خدا ، امام زمان (عج) ، تقوا ، زندگی اسلامی و...
به امید زندگی پر از معنویت...
ابوالحسن محمدزاده

پاسخی بگذارید