روایتی زنانه از زنان جامعه و رسانه و فرزندان و ارزشها و نقشآفرینی آموزهها در خانواده و ایجاد تمدن؛
هدیسادات چاوشی
از خواب بیدارشدم. با یک صدای غمانگیز و ناآشنا. دانههای خالخالی و توپهای ریز و سیاه و رنگی روی بلوز و شلوار کودکانهام، انگار همه آمده بود جلوی چشمانم و همه جا را همانطور شبیه لباسم سفید و توپتوپی میدیدم اما بیشتر با توپهای سیاه و ریز.
هوا تقریبا گرم بود. خردادماه بود. پدرم بهدلیل مشغلههای ذهنی و کارهای کارخانه فرصت نکرده بود کولر را راه بیاندازد و کولر همچنان خاموش و در سکوت بود. مادرم سرش را دو دستی گرفته بود و میگریست و گاهی دست به دعا بود.. اینها را از پلکهای نیمهباز نظاره میکردم.
در رختخواب بلند شدم و روانداز را که هزاربار گویی در خواب به خود پیچیده بودم، بهزحمت از خودم دور ساختم. هرچند سخت بود بیرون آمدن از آن هزارلا؛ و مثل جانکندن بود. هنوز هم نمیدانم چرا این ملحفه آنروز اینهمه دورم پیچیده شده بود و چیره بود بر اطرافم.
با تماشای وضعیت ملحفه و کنکاش در چهره مادر، اینبار موهایم هم اضافه شدند جلوی چشمانم..
درواقع وقتی خوب به مادرم خیره شدم ببینم چرا دارد گریه میکند که این اتفاق افتاد.
چشمهایم را کمی با دست مالیدم بلکه بهتر ببینم اما بیفایده بود. آنزمان چشمانم هنوز ضعیف نشده بود و عینک نداشتم.
تلویزیون همینطور همان آهنگ غمین را پخش میکرد. و گاهی سخنرانیهایی را با این مضمون که؛ "حفظ نظام جمهوری اسلامی از حفظ جان امام زمان صلواتاللهعلیه واجبتر است"!..
و سخنرانیهایی دیگر.. آنموقعها درک درستی از دستهبندی اخبار و فعالیتهای فرهنگی نداشتم البته برخی عبارات و اسامی را بهطور مثال آنچه درباره امام زمان عجلاللهتعالیفرجهالشریف بود را کمی تا قسمتی متوجه میشدم، بهواسطه کلاسهای قرآن و روایات و احادیث که هر روز با مادرم به پایگاه بسیج محله(بیتالزهرا) میرفتیم و داشتند کمکم در ذهنم بارور میشدند. روح همه آن معلمان که همیشه مرا با لبخند میپذیرفتند شاد.
به هر طریق؛
گاهی برفکهای تلویزیون به تصاویر توپتوپی جلوی چشمانم اضافه میشد.
گاهی احساس میکردم تلویزیون هم با آن آنتن روی سرش که اینقدر چهره متحیری به خود داشت شبیه من شده بود.
بیمحابا سمت پنجره اتاق رفتم.. بلندای قدم به پنجره نمیرسید ولی در حدی که بتوانم روی پنجه پا بایستم و با چشمانم بیرون را تماشا کنم خوب بود. حدودا پنجسال داشتم. مراقب بودم موهایم پیدا نشود و پرده را روی موهایم حجاب کردم و حتا پرده را زیر چانهام با دست گرفتم مثل چادر.
آنروزها خانه ما بر خیابان بود و برای دریافت اخبار و قابل توجه و کاربردی بود. چه شبها و چه روزها البته اگر نور و آفتاب امان میداد.
بهشدت سعی میکردم موهایم را از جلوی چشمانم کنار بزنم و توپهای تیره و تار را.
با هر دم و بازدم بوی آهن پنجره و چارچوبهای تقریبا قدیمیاش مشامم را پر میکرد. گاهی بدون بوی رنگ گاهی همراه بوی رنگ، چون مرتب پنجه پاهایم خسته میشد و جا عوض میکردم.
پنجره کمی عطر گرد و غبار و خاک هم به خود داشت. عطر خاک را دوست داشتم وقتی با نمِ دم و بازدم ترکیب میشد.. حس باران داشت و یادآور روزهای بارانی بود.. باران را از ابتدا بهشدت دوست داشتم..باران برایم مرهم بود. یادآور چهره ماه بود و آسمان و آرامش..
مردها و زنهای داخل خیابان را دیدم که داشتند به سر خود میزدند و گاهی به صورت و سینه مشت میکوفتند. نمیفهمیدم چه شده و ماجرا چیست..
نور آفتاب و گرمای داخل آپارتمان و صدای گریه مادر و تصاویر و رفتارهای مردمی در خیابان و آهنگی که از تلویزیون پخش میشد همچنان ادامه داشت و حالت گرمازدگی عجیبی در بدنم چون مار چمبره میزد در تن و گلویم..
ولی یک لحظه همه چیز را رها کردم و سریع رفتم برای شستشوی صورتم و مسواک.. در همین حین خانم همسایه لیلاخانم که خانهاش روبهروی واحد ما بود، در زد.. مادرم و لیلاخانم عادت داشتند روزها با هم صحبت کنند درخصوص مسائل مختلف. گاهی مرهم دردهای هم بودند و گاهی گوش شنوا فقط و گاهی کمکحال یکدیگر و گاهی هم حرفهای دیگر. من صدای صحبت مادر و خانم همسایه را دقیق و کامل نمیشنیدم فقط میدانستم دارند چیزهایی میگویند و گریه میکنند و سعی هم نمیکردم گوش دهم چون صدای مسواک و آب بر صدای گفتوگوی آنان غالب بود و علاوه بر آن، مادرم گفته بود نباید گوشمان را بیدلیل تیز کنیم برای شنیدن حرفهایی که دیگران با هم میگویند.. بهنوعی عادت داده بودم خودم را.
از جلوی روشویی و آیینه، کنار که آمدم، صحبت مادر و همسایه هم قطع شد و مادرم سفره صبحانه برایم چیده بود. عطر چای و نان بربری و کره و.. همینطور که برایم لقمه میگرفت و استکان چای را شیرین میکرد و آنرا در نعلبکی میریخت، گریه هم میکرد.
هنوز نمیدانستم چه شده.. من غرق در سکوت و مادرم در سکوتی حاکم.. نه من میپرسیدم چه شده نه او لب میگشود.. یکباره رفت و بقچه لباسهای مشکی را آورد.. و با بغض گفت که باید جامه عوض کنیم و پیراهن مشکی بپوشیم.. احتمالا دیگر ما عزادار شدیم.. امام!.. امام!..
چانهاش میلرزید..صورتش سرخ شده بود.. و بواسطه گریه چروکهای کنار چشمش چهرهاش را محزونتر از گذشته کرد..
و اشکهایش بیامان میبارید..
واگویههای ذهنم مدام کلنجار میرفت با سیستم شنواییام و نورونهای عصبی وجودم و قلبم.. مدام سؤال میپرسید اما قدرت تکلم نداشتم که با صدایی رسا بپرسم کدام امام.. چه شده.. چرا باید امام ما.. حالا ما چه کنیم اگر امام نداشته باشیم.. الان امام چه میشود.. تلویزیون به سخن آمد.. انالله و اناالیه راجعون..
«لَوْ أَنَّ اَلْإِمَامَ رُفِعَ مِنَ اَلْأَرْضِ سَاعَةً لَمَاجَتْ بِأَهْلِهَا كَمَا يَمُوجُ اَلْبَحْرُ بِأَهْلِهِ..»
﴿أللَّہُمَ؏َـجِّڸْ لِوَلیِڪَ ألْفَـرَج﴾
برای سلامتی امام زمان و نائبش صلوات



