زهره مهرنوروزی-ماجرای حکایت مادری بود که از وقتی چشم باز کرده بود، هرسال دو ماه محرم و صفر پدرش هیئتدار بود. او با روضه حضرت زینب و امام حسین بزرگ شده بود. حالا انگار بتول عربنژاد در این زندگی فولاد آبدیده شده بود. او مادر شهید علی خوشلهجه، خواهر شهید حسین عربدرویش و مادر خانم شهید حسین قاسمی بود. به محله نوبهار قم میرویم برای دیدار با مادری ایثارگر. هیچ تصوری از او نداشتم، اما از خانم اردستانیزاده، مسئول کانون بیتالرقیه، شنیده بودم که این مادر با وجود سن بالا از دو فرزند بیمار و همسر بیمارش نگهداری میکند. خانهای در کوچه ۴۵؛ سطح خیابان، که حداقل یک متر پایینتر از کوچه قرار داشت، پیدا کردیم. من به همراه خانم اردستانیزاده و همسرش زودتر به درب خانه رسیدیم و منتظر شدیم تا خانم نیازمند، دبیر کانون تخصصی بانوان و خانواده خدمت رضوی قم، هم به جمع ما بپیوندد. خانم نیازمند که رسید، او که عضو شورای شهر هم هست، وضعیت کوچه توجهاش را جلب کرد و به سرعت چند عکس تهیه کرد تا به شهردار منطقه بفرستد تا به وضع کوچه رسیدگی شود. با خوشآمدگویی رضا، پسر خانواده، مواجه شدیم. او که خانهاش جای دیگری بود، اما عصای دست خانواده در این شرایط سخت بود. وارد پذیرایی که شدیم، سه تخت به درازای خانه دیده میشد و یک تخت هم در سمت چپ قرار داشت. یک تخت برای حسین خوشلهجه، پدر خانواده، بود که تازه پلاتین پاهایش را در این سن بالا جراحی کرده بود. یک تخت برای یکی از دختران خانواده، بود که ۲۵ سال گرفتار عوارض سکته بود و حرکاتش محدود بود و نمیتوانست حرف بزند. تخت سوم برای دختر دیگر خانواده و همسر شهید حسین قاسمی، بود.
داستان بتول عربدرویش مادر فداکار:
بتول خانم مثل همه دختران قمی همسنوسال خودش قالیبافی را از مادرش آموخته بود. نمیدانست آن زمان که با صبرو حوصله گرهها را به هم میزد و رجبهرج قالی کرک بالا میرفت، چه سرنوشتی در انتظارش است. ۱۵ ساله بود که به خانه بخت آمد و با حسین خوشلهجه زندگی مشترک را آغاز کرد. علی، فرزند اولش، در سال ۱۳۴۵ چشم به جهان گشود. سال ۶۱ بتول خانم برادرش در کردستان به شهادت میرسد. حاصل زندگی مشترک آنان سه دختر و سه پسر بود. یکی از دخترانش را به علت بیماری آسم از دست میدهد. علی در عملیات والفجر سال ۱۳۶۴ به شهادت میرسد. بتول خانم نام علی را بر روی فرزند دومش میگذارد. در حین صحبتها، حزنی در صدای مادر هست که این را ما متوجه میشویم . او اکنون علاوه بر مادری و همسری، مانند پرستاری از بیمارانش مراقبت میکند. ماجرای هر یک از بیماران را از خودش میپرسم، اما در ابتدا میخواهم بیشتر از علی بگوید. به گفته مادر، علی که کلاس پنجم را تمام کرده بود، میگفت: "میخواهم به جبهه بروم و ادامه درسم را در جبهه میخوانم." وصیتنامه شهید خوشلهجه را پیش از این خوانده بودم، اما اطلاعی از خانوادهاش نداشتم.
در بخشی از وصیتنامه شهید در ذهنم بود، مادر جان مىدانم موقعى كه من شهيد مىشوم تحمل مصايب براى شما سخت است ولى با وجود اين همه مادر شهدا كه چند نفر از عزيزان خودشان را براى پيروزى اسلام تقديم خداوند نمودهاند آنان كه با خداوند معامله مىكنند عزيز و محبوب خداوند سبحان هستند مرا حلال بفرماييد و ان شاءالله كه در روز قيامت با فاطمهزهرا سلاماللهعليها محشور شويد.
مادر ادامه میدهد: علی بچه مهربان و خوشاخلاقی بود. اهل مسجد و نماز بود. خانوادهاش را دوست داشت و در عین حال امام را خیلی دوست داشت. اسفند ۶۴ بود که دیدم دامادم حسین از جبهه برگشته و کلاهی بر سر دارد، زیر کرسی نشسته است. به او گفتم چرا در خانه کلاه به سر دارید؟ گفت: "سردم است." کلاهش را برداشتم و دیدم سرش را بسته است. وقتی علت را پرسیدم، گفت: "چند ترکش کوچک خورده." از علی پرسیدم، کمی مکث کرد و بعد گفت: "حالش خوب است." بعد متوجه شدیم که علی شهید شده و جنازهاش سه روز بعد از خبر شهادتش برگشت. برای اینکه از خوبیهای علی بگوید، به یک جمله بسنده میکند: "این دو پسرم هیچکدام مثل علی نمیشوند." به اینجا که میرسیم، رضا با خنده میگوید: "مادرم همیشه این را گفته."
داستان رضا هم برای خودش جالب است. پدر سه پسر است و راننده تاکسی. معلوم است که عصای دست پدر است. در دلم میگویم: "خدا را شکر در این روزهای سخت او کنار مادر است."
قصه دختر بزرگتر
مادر، که البته گوشهایش کمی سنگین شده، برای شنیدن سؤالهایم از رضا کمک میگیرد. مادر میگوید: ۲۵ سال پیش معصومه، دخترم، در روستای داغون (طایقان) زندگی میکرد. یک روز پسرش زنگ زد و گفت: مادربزرگ، مادرم حالش خوب نیست. او را به دکتر رساندیم، اما فهمیدیم سکته کرده است. تحت درمان قرار گرفت، اما قدرت تکلمش برنگشت و حرکاتش هم محدود ماند. با ویلچر او را بیرون میبریم. به گفته بتول خانم، دو پسر معصومه ازدواج کردهاند، اما معصومه اکنون پیش مادرش زندگی میکند. قصه دختر کوچکتر:
دختر کوچکتر خانواده به بیماری پیشرفته دیابت دچار شده بود. به علت زخم شدید پاهایش نمیتوانست راه برود و سالهاست که زمینگیر و اسیر تخت است. او همسر و خواهر شهید است. یکی از پسرانش ازدواج کرده و خودش نیز مرتب انسولین استفاده میکند.
حسین خوشلهجه، پدر خانواده
حسین خوشلهجه بعد از ازدواج چند سالی برای داشتن شغل بهتر به تهران میرود و پس از سه سال دوباره به قم بازمیگردد. آنطور که بتول خانم میگوید، او ابتدا یک سواری داشته و با آن کار میکرده، اما در زمان جنگ آن را میفروشد و یک کامیون میخرد تا کمکهای مردمی را به پشت جبهه برساند. ۲۰ سال پیش تصادف میکند و در پایش دو پلاتین میگذارند. اکنون در ۸۵ سالگی پلاتینها عفونت کرده و دوباره تحت عمل جراحی قرار گرفته است. تازه چند روزی از بیمارستان ترخیص شده بود که ما به دیدارشان رفتیم.
گفتوگو با مادر
خانم نیازمند رو به مادر میگوید: شما مادرِ داغدیدهاید. با این سن و سال از بچهها و همسر بیمار مراقبت میکنید. پرستاری از بیمار اجر معنوی بالایی دارد. صبر و بردباری شما برای دختران امروز یک الگوست. چه پیامی برای دختران جوان دارید؟
مادر صبور پاسخ میدهد: به دخترها میگویم زندگی بالا و پایین دارد. باید با آن ساخت. خدایی مهربان هست که همه روزهای ما را میبیند و از دلها خبر دارد. اینها آزمایش الهی است؛ باید با ایمان و توکل از این روزها گذشت. من فکر میکنم بیماری عزیزانم حکمتی دارد تا بتوانم داغ رفتگان را تحمل کنم. از او میپرسم: تا حالا شده از شدت خستگی به پسر شهیدت پناه ببری؟
مادر میگوید: بله. با پسرم علی زیاد حرف میزنم و آخرش میگویم دعا کن خدا صبرم را زیاد کند.
مادر ادامه میدهد: تا همین حدود ۱۰ سال پیش برای کمک خرج خانه قالی کرک میبافتم، اما به علت سختی شانه زدن و دردهای استخوانی قالیبافی را رها کردم. حالا پا درد و کمر درد دارم و نمیتوانم مریضها را جابهجا کنم.
سؤالی در ذهن من و خانم اردستانیزاده و خانم نیازمند شکل گرفته بود: با توجه به کهولت سن این مادر، چرا بنیاد شهید و امور ایثارگران برای تأمین پرستار اقدامی نکرده است؟
رضا توضیح میدهد که هر سه بیمار به ویلچر نیاز دارند، اما ویلچرهای موجود به علت استفاده زیاد چند بار تعمیر شدهاند و دیگر کیفیت گذشته را ندارند. خانم نیازمند همان لحظه تلاش میکند از طریقی حداقل مشکل یک ویلچر را حل کند و با یکی از آشنایانش تماس میگیرد، اما من از نتیجهاش مطلع نشدم.
خانم اردستانیزاده پیش از خداحافظی به سراغ دختر کوچکتر میرود. او میگوید: ۶ سال است بهخاطر بیماری از خانه بیرون نرفتهام. خانم اردستانیزاده میگوید: اگر دوست داشته باشید، خادمیاران رضوی بیتالرقیه آمادگی دارند ماهی یکبار شما را با ویلچر به حرم یا جمکران ببرند. اما دختر میگوید: پسرم گفته برای کسی زحمت درست نکن. میترسم برای خادمیاران سخت باشد.
خانم اردستانیزاده اطمینانش میدهد: برای آنها اصلاً زحمت نیست؛ خادمیاران این کار را به نیابت از امام رضا انجام میدهند و خوشحال هم میشوند.
پایان دیدار
موقع رفتن با همه خداحافظی میکنیم. در دو سوی دیوارهای ابتدا و انتهای خانه، قاب عکسهای شهدا دیده میشود. رضا برای بدرقه میآید و به خانم نیازمند توضیح میدهد که کوچه محل زندگی پدر و مادرش برای حمل ویلچر مناسب نیست و پر از چالهچوله است
چقدر جای علی برای این روزهای پدر و مادرش خالی است.
یاد بخشی از وصیتنامه شهید می افتم:
اما ذهن من هنوز درگیر این مادر پرستار است؛ مادری که صبر از او درس میگیرد، بس که روزهای سخت را با شکیبایی پشت سر گذاشته است. خانه پر بود از مهر مادری؛ مادری که پس از تحمل داغ عزیزانش چنین محکم برای پرستاری از عزیزانش ایستاده است. نمیدانم در زیر آسمان این شهر چند مادر دیگر با چنین شرایطی زندگی میکنند، اما او و امثال او مادرانِ نمونه دوران خود هستند؛ زنانی که تقدیر را پذیرفتهاند، کمتر شکایت میکنند و شاکر پروردگارند.
اما هرچه فکر میکنم، یقین دارم، اگر این مادر با فرهنگ اهلبیت و مکتب عاشورا بزرگ نشده بود، بیشک نمیتوانست این روزهای سخت را تاب بیاورد.



