گروه: سایر / گزارش
تاریخ : 1404/09/1 12:42
شناسه : 412130

زهره مهرنوروزی-ماجرای حکایت مادری بود که از وقتی چشم باز ‏کرده بود، هرسال دو ماه محرم و صفر پدرش هیئت‌دار بود. او با ‏روضه حضرت زینب و امام حسین بزرگ شده بود. حالا انگار بتول ‏عرب‌نژاد در این زندگی فولاد آب‌دیده شده بود. او مادر شهید علی ‏خوش‌لهجه، خواهر شهید حسین عرب‌درویش و مادر خانم شهید حسین ‏قاسمی بود. به محله نوبهار قم می‌رویم برای دیدار با مادری ایثارگر. ‏هیچ تصوری از او نداشتم، اما از خانم اردستانی‌زاده، مسئول کانون ‏بیت‌الرقیه، شنیده بودم که این مادر با وجود سن بالا از دو فرزند بیمار ‏و همسر بیمارش نگهداری می‌کند. خانه‌ای در کوچه ۴۵؛ سطح ‏خیابان، که حداقل یک متر پایین‌تر از کوچه قرار داشت، پیدا کردیم. من ‏به همراه خانم اردستانی‌زاده و همسرش  زودتر به درب خانه رسیدیم و ‏منتظر شدیم تا خانم نیازمند، دبیر کانون تخصصی بانوان و خانواده ‏خدمت رضوی قم، هم به جمع ما بپیوندد. خانم نیازمند که رسید، او که ‏عضو شورای شهر هم هست، وضعیت کوچه توجه‌اش را جلب کرد و ‏به سرعت چند عکس تهیه کرد تا به شهردار منطقه بفرستد تا به وضع ‏کوچه رسیدگی شود. با خوش‌آمدگویی رضا، پسر خانواده، مواجه ‏شدیم. او که خانه‌اش جای دیگری بود، اما عصای دست خانواده در این ‏شرایط سخت بود. وارد پذیرایی که شدیم، سه تخت به درازای خانه ‏دیده می‌شد و یک تخت هم در سمت چپ قرار داشت. یک تخت برای ‏حسین خوش‌لهجه، پدر خانواده، بود که تازه پلاتین پاهایش را در این ‏سن بالا جراحی کرده بود. یک تخت برای یکی از دختران خانواده، بود ‏که ۲۵ سال گرفتار عوارض سکته بود و حرکاتش محدود بود و ‏نمی‌توانست حرف بزند. تخت سوم برای دختر دیگر خانواده و همسر ‏شهید حسین قاسمی، بود.  ‏
داستان بتول عرب‌درویش مادر فداکار: ‏
بتول خانم مثل همه دختران قمی هم‌سن‌وسال خودش قالیبافی را از ‏مادرش آموخته بود. نمی‌دانست آن زمان که با صبرو حوصله گره‌ها را ‏به هم می‌زد و رج‌به‌رج قالی کرک بالا می‌رفت، چه سرنوشتی در ‏انتظارش است. ۱۵ ساله بود که به خانه بخت آمد و با حسین ‏خوش‌لهجه زندگی مشترک را آغاز کرد. علی، فرزند اولش، در سال ‏‏۱۳۴۵ چشم به جهان گشود. سال ۶۱ بتول خانم برادرش در کردستان ‏به شهادت می‌رسد. حاصل زندگی مشترک آنان سه دختر و سه پسر ‏بود. یکی از دخترانش را به علت بیماری آسم از دست می‌دهد. علی در ‏عملیات والفجر سال ۱۳۶۴ به شهادت می‌رسد. بتول خانم نام علی را ‏بر روی فرزند دومش می‌گذارد. در حین صحبت‌ها، حزنی در صدای ‏مادر هست که این را ما متوجه می‌شویم . او اکنون علاوه بر مادری و ‏همسری، مانند پرستاری از بیمارانش مراقبت می‌کند. ماجرای هر یک ‏از بیماران را از خودش می‌پرسم، اما در ابتدا می‌خواهم بیشتر از علی ‏بگوید. به گفته مادر، علی که کلاس پنجم را تمام کرده بود، می‌گفت: ‏‏"می‌خواهم به جبهه بروم و ادامه درسم را در جبهه می‌خوانم." ‏وصیت‌نامه شهید خوش‌لهجه را پیش از این خوانده بودم، اما اطلاعی ‏از خانواده‌اش نداشتم.‏
‏  در بخشی از وصیتنامه شهید در ذهنم بود، مادر جان مى‌دانم موقعى ‏كه من شهيد مى‌شوم تحمل مصايب  براى شما سخت است ولى  با ‏وجود اين همه مادر شهدا كه چند نفر از عزيزان خودشان را براى ‏پيروزى اسلام تقديم خداوند نموده‌اند آنان كه با خداوند معامله مى‌كنند ‏عزيز و محبوب خداوند سبحان هستند مرا حلال بفرماييد و ان شاءالله ‏كه در روز قيامت با فاطمه‌زهرا سلام‌الله‌عليها محشور شويد. ‏
مادر ادامه می‌دهد: علی بچه مهربان و خوش‌اخلاقی بود. اهل مسجد و ‏نماز بود. خانواده‌اش را دوست داشت و در عین حال امام را خیلی ‏دوست داشت. اسفند ۶۴ بود که دیدم دامادم حسین از جبهه برگشته و ‏کلاهی بر سر دارد، زیر کرسی نشسته است. به او گفتم چرا در خانه ‏کلاه به سر دارید؟ گفت: "سردم است." کلاهش را برداشتم و دیدم ‏سرش را بسته است. وقتی علت را پرسیدم، گفت: "چند ترکش کوچک ‏خورده." از علی پرسیدم، کمی مکث کرد و بعد گفت: "حالش خوب ‏است." بعد متوجه شدیم که علی شهید شده و جنازه‌اش سه روز بعد از ‏خبر شهادتش برگشت. برای اینکه از خوبی‌های علی بگوید، به یک ‏جمله بسنده می‌کند: "این دو پسرم هیچ‌کدام مثل علی نمی‌شوند." به ‏اینجا که می‌رسیم، رضا با خنده می‌گوید: "مادرم همیشه این را گفته." ‏
داستان رضا هم برای خودش جالب است. پدر سه پسر است و راننده ‏تاکسی. معلوم است که عصای دست پدر است. در دلم می‌گویم: "خدا ‏را شکر در این روزهای سخت او کنار مادر است."  ‏
‏   قصه دختر بزرگ‌تر
‏ مادر، که البته گوش‌هایش کمی سنگین شده، برای شنیدن سؤال‌هایم از ‏رضا کمک می‌گیرد. مادر می‌گوید: ۲۵ سال پیش معصومه، دخترم، در ‏روستای داغون (طایقان) زندگی می‌کرد. یک روز پسرش زنگ زد و ‏گفت: مادر‌بزرگ، مادرم حالش خوب نیست. او را به دکتر رساندیم، اما ‏فهمیدیم سکته کرده است. تحت درمان قرار گرفت، اما قدرت تکلمش ‏برنگشت و حرکاتش هم محدود ماند. با ویلچر او را بیرون می‌بریم.  به ‏گفته بتول خانم، دو پسر معصومه ازدواج کرده‌اند، اما معصومه اکنون ‏پیش مادرش زندگی می‌کند. قصه دختر کوچک‌تر:‏
‏ دختر کوچک‌تر خانواده به بیماری پیشرفته دیابت دچار شده بود. به ‏علت زخم شدید پاهایش نمی‌توانست راه برود و سال‌هاست که زمین‌گیر ‏و اسیر تخت است. او همسر و خواهر شهید است. یکی از پسرانش ‏ازدواج کرده و خودش نیز مرتب انسولین استفاده می‌کند. ‏
حسین خوش‌لهجه، پدر خانواده
‏ حسین خوش‌لهجه بعد از ازدواج چند سالی برای داشتن شغل بهتر به ‏تهران می‌رود و پس از سه سال دوباره به قم بازمی‌گردد. آن‌طور که ‏بتول خانم می‌گوید، او ابتدا یک سواری داشته و با آن کار می‌کرده، اما ‏در زمان جنگ آن را می‌فروشد و یک کامیون می‌خرد تا کمک‌های ‏مردمی را به پشت جبهه برساند. ۲۰ سال پیش تصادف می‌کند و در ‏پایش دو پلاتین می‌گذارند. اکنون در ۸۵ سالگی پلاتین‌ها عفونت کرده ‏و دوباره تحت عمل جراحی قرار گرفته است. تازه چند روزی از ‏بیمارستان ترخیص شده بود که ما به دیدارشان رفتیم.‏
گفت‌وگو با مادر
‏ خانم نیازمند رو به مادر می‌گوید: شما مادرِ داغ‌دیده‌اید. با این سن و ‏سال از بچه‌ها و همسر بیمار مراقبت می‌کنید. پرستاری از بیمار اجر ‏معنوی بالایی دارد. صبر و بردباری شما برای دختران امروز یک ‏الگوست. چه پیامی برای دختران جوان دارید؟ ‏
مادر صبور پاسخ می‌دهد: به دخترها می‌گویم زندگی بالا و پایین دارد. ‏باید با آن ساخت. خدایی مهربان هست که همه روزهای ما را می‌بیند و ‏از دل‌ها خبر دارد. این‌ها آزمایش الهی است؛ باید با ایمان و توکل از ‏این روزها گذشت. من فکر می‌کنم بیماری عزیزانم حکمتی دارد تا ‏بتوانم داغ رفتگان را تحمل کنم. از او می‌پرسم:  تا حالا شده از شدت ‏خستگی به پسر شهیدت پناه ببری؟ ‏
‏ مادر می‌گوید: بله. با پسرم علی زیاد حرف می‌زنم و آخرش می‌گویم ‏دعا کن خدا صبرم را زیاد کند. ‏
مادر ادامه می‌دهد: تا همین حدود ۱۰ سال پیش برای کمک خرج خانه ‏قالی کرک می‌بافتم، اما به علت سختی شانه زدن و دردهای استخوانی ‏قالیبافی را رها کردم. حالا پا درد و کمر درد دارم و نمی‌توانم مریض‌ها ‏را جابه‌جا کنم. ‏
سؤالی در ذهن من و خانم اردستانی‌زاده و خانم نیازمند شکل گرفته ‏بود: با توجه به کهولت سن این مادر، چرا بنیاد شهید و امور ‏ایثارگران برای تأمین پرستار اقدامی نکرده است؟
‏ رضا توضیح می‌دهد که هر سه بیمار به ویلچر نیاز دارند، اما ‏ویلچرهای موجود به علت استفاده زیاد چند بار تعمیر شده‌اند و دیگر ‏کیفیت گذشته را ندارند. خانم نیازمند همان لحظه تلاش می‌کند از ‏طریقی حداقل مشکل یک ویلچر را حل کند و با یکی از آشنایانش تماس ‏می‌گیرد، اما من از نتیجه‌اش مطلع نشدم. ‏
خانم اردستانی‌زاده پیش از خداحافظی به سراغ دختر کوچک‌تر می‌رود. ‏او می‌گوید:  ۶ سال است به‌خاطر بیماری از خانه بیرون نرفته‌ام.  خانم ‏اردستانی‌زاده می‌گوید: اگر دوست داشته باشید، خادمیاران رضوی ‏بیت‌الرقیه آمادگی دارند ماهی یک‌بار شما را با ویلچر به حرم یا ‏جمکران ببرند.  اما دختر می‌گوید: پسرم گفته برای کسی زحمت درست ‏نکن. می‌ترسم برای خادمیاران سخت باشد.  ‏
خانم اردستانی‌زاده اطمینانش می‌دهد: برای آنها اصلاً زحمت نیست؛ ‏خادمیاران این کار را به نیابت از امام رضا انجام می‌دهند و خوشحال ‏هم می‌شوند.‏
‏  پایان دیدار
‏ موقع رفتن با همه خداحافظی می‌کنیم. در دو سوی دیوارهای ابتدا و ‏انتهای خانه، قاب عکس‌های شهدا دیده می‌شود. رضا برای بدرقه ‏می‌آید و به خانم نیازمند توضیح می‌دهد که کوچه محل زندگی پدر و ‏مادرش برای حمل ویلچر مناسب نیست و پر از چاله‌چوله است
چقدر جای علی برای این روزهای پدر و مادرش خالی است.‏
یاد بخشی از وصیتنامه شهید می افتم:‏
اما ذهن من هنوز درگیر این مادر پرستار است؛ مادری که صبر از او ‏درس می‌گیرد، بس که روزهای سخت را با شکیبایی پشت سر گذاشته ‏است. خانه پر بود از مهر مادری؛ مادری که پس از تحمل داغ ‏عزیزانش چنین محکم برای پرستاری از عزیزانش ایستاده است. ‏نمی‌دانم در زیر آسمان این شهر چند مادر دیگر با چنین شرایطی ‏زندگی می‌کنند، اما او و امثال او مادرانِ نمونه دوران خود هستند؛ ‏زنانی که تقدیر را پذیرفته‌اند، کمتر شکایت می‌کنند و شاکر پروردگارند.‏
اما هرچه فکر می‌کنم، یقین دارم، اگر این مادر با فرهنگ اهل‌بیت و ‏مکتب عاشورا بزرگ نشده بود، بی‌شک نمی‌توانست این روزهای ‏سخت را تاب بیاورد.‏

پاسخی بگذارید