گروه: سایر / یادداشت
تاریخ : 1404/11/25 10:31
شناسه : 412410
زهره نعلبندی

بحران مسکن در ایران دیگر یک “چالش مقطعی” یا “نوسان فصلی” ‏نیست؛ تبدیل به یک زخم مزمن و عمیق در ساختار اجتماعی-اقتصادی ‏کشور شده است. این بحران نه تنها دسترسی به حق اولیه سکونت را ‏برای بخش بزرگی از جامعه، به‌ ویژه جوانان و طبقه متوسط، به یک ‏رویای دست‌نیافتنی بدل کرده، بلکه به موتور محرکه اصلی نابرابری و ‏کاهش امید به آینده تبدیل شده است. ‏
ریشه اصلی این بحران، همواره در یک معادله ساده اما مهارنشده ‏نهفته است: تفاوت نجومی میان رشد درآمد خانوار و رشد قیمت ‏مسکن. در حالی که حقوق و دستمزدها سالانه با نرخ‌های مشخص ‏افزایش می‌یابند، قیمت زمین و مصالح ساختمانی تحت تأثیر ‏سیاست‌های
کلان پولی و انتظارات تورمی، با نرخی چند برابری اوج می‌گیرند. این ‏شکاف، عملا مکانیزم عرضه و تقاضای سالم را از بین برده است.‏
نقد اصلی بر عملکرد سیاست‌گذاران در این حوزه، نه در فقدان ایده، ‏بلکه در اجرای سست و تناقض‌آمیز طرح‌ها متمرکز است. برنامه‌هایی ‏نظیر مسکن مهر، مسکن ملی یا حتی طرح‌های حمایتی تسهیلاتی، در ‏عمل نتوانسته‌اند بر عامل اصلی یعنی “سوداگری” غلبه کنند. اغلب ‏این طرح‌ها به دو دلیل اساسی شکست خورده‌اند: اول، عدم تناسب ‏ساخت‌وسازها با زیرساخت‌های شهری و نزدیکی به بازار کار، و دوم، ‏تبدیل شدن واحدهای تحویلی به ابزاری برای سرمایه‌گذاری کوتاه‌مدت ‏توسط افرادی که توانایی خرید آزادانه ملک را دارند، نه مصرف‌کنندگان ‏واقعی.‏
یکی از بزرگ‌ترین حفره‌های مدیریتی، عدم موفقیت در مالیات‌گیری ‏موثر از خانه‌های خالی است. با وجود هشدارهای مکرر کارشناسان ‏مبنی بر لزوم اعمال مالیات پلکانی سنگین بر واحدهای خالی برای ‏تزریق آن‌ها به بازار، این ابزار قانونی هرگز با جدیت لازم پیاده‌سازی ‏نشد. این سستی سیگنالی قدرتمند به سوداگران ارسال کرد که بازار ‏ملک امن‌ترین پناهگاه برای حفظ ارزش پول ملی (در مقابل تورم) و ‏انباشت سرمایه است، بدون آنکه هیچ تعهدی برای استفاده مولد از آن ‏ملک وجود داشته باشد.‏
از سوی دیگر، سیاست‌های پولی کشور، به‌ویژه نرخ بهره واقعی منفی ‏در بانک‌ها، خود عاملی قدرتمند برای هدایت نقدینگی سرگردان به ‏سمت دارایی‌های غیرمولد مانند طلا و مسکن بوده است. مادامی که ‏حفظ سپرده در بانک‌ها زیان‌آور تلقی شود، بخشی از این نقدینگی به ‏ناچار به سمت بازاری حرکت می‌کند که تصور می‌شود همواره بازدهی ‏مثبت دارد؛ مثل بازار مسکن.‏
بحران مسکن تنها یک مشکل اقتصادی نیست؛ یک بحران عدالت ‏اجتماعی است. وقتی یک کارمند یا کارگر جوان، با احتساب پس‌انداز ‏تمام عمر و کمک خانواده، تنها قادر به تامین پیش‌پرداخت یک واحد ‏کوچک در حاشیه شهر است، این یعنی ساختار اقتصادی کشور از ‏تعادل خارج شده است. نتیجه این امر، تاخیر در ازدواج و کاهش نرخ ‏باروری است.‏
برای خروج از این تنگنا، نیاز به یک جراحی عمیق در ‏سیاست‌گذاری‌ها است، نه صرفا تزریق واحدهای جدید به بازار. این ‏جراحی شامل کنترل جدی و هوشمندانه بر سفته‌بازی: و اعمال ‏مالیات‌های بازدارنده بر معاملات مکرر و خانه‌های خالیِ دوم و سوم، و ‏حذف معافیت‌های مالیاتی غیرمنطقی در این بخش و همچنین تغییر ‏تمرکز از “تولید انبوه” به تامین مالی مصرف‌کننده است.‏
تا زمانی که دولت‌ها از پذیرش مسئولیت اصلی خود در تنظیم بازار و ‏مهار سوداگری دست نکشند، بحران مسکن همچنان سایه‌ای سنگین بر ‏سر معیشت ایرانیان خواهد افکند و رویای داشتن خانه‌ای امن، تنها به ‏سراب تبدیل خواهد شد.‏

پاسخی بگذارید